تو شکارچی هستی، نه کشاورز. لعنت به سیستم. به خروجی برس.

۱۲ دیدگاه‌ها

در لحظه‌ای که در حال تایپ کردن این کلمات هستم، تقریبا بیشتر از ده ساله که به شکل خیلی جدی درگیر پروژه <تبدیل ایده‌های توی ذهنم به واقعیت بیرونی> ام. سالهای اول تقریبا تماما به رویاپردازی گذشت، سالهای بعد که در اون دوره این بلاگ تاسیس شد، وارد فاز کنترل و سیستم سازی شدم. 

حتی در موردش چندین جا و چندین بار (+ و + و + )هم نوشته‌م. در واقع پربازدید‌ترین نوشته های این بلاگ هم مربوط به همین موضوع میشن، این که چطور افسار زندگی رو هک کنیم و بدست بگیریم و جلو بریم.

امروز بعد از چندین سال تلاش برای کار کردن در یک سیستم و به شکل منظم باید یک اعتراف بزرگ انجام بدم:

علارغم همه دستاورد های شغلی و شخصی، باید خیلی شفاف اعلام کنم که من در بخشیدن نظم به زندگی و کارهام شکست خوردم و این شکست رو پذیرفته‌ام.

من هیچوقت بالای شیش ماه ساعت خواب مرتبی نداشتم. هیچوقت بالای شصت روز نتونستم کار عمیق سرساعت انجام بدم. هیچوقت استفاده م از پومودورو نظم نگرفت. هیچوقت ساعت کاریم آغاز و پایان شفافی نداشت. شب‌های زیادی رو روی یک پروژه یا گپ زدن با دوستان به صبح رسوندم و روز بعدش رو کامل خوابیدم. هیچوقت بالای دو ماه به طور منظم وقت برای مطالعه نذاشتم. هیچوقت این بلاگ یا هیچ پادکستی رو سر وقت به روزرسانی نکردم.

و همیشه بابت این موضوع خودم رو سرزنش میکردم.  اما اینبار شروع کردم به نگاه کردن به گذشته و درس گرفتن ازش. اگر من اونقدری بدرد نخورم که واقعا توی خودم فکر میکنم. کارهایی که از نظر خودم ارزشمند بودن و انجامشون دادم، چطور شکل گرفته؟

این کارها عموما به دو بخش تقسیم میشدن: کارهای عمیق و کارهای سطحی.

کارهای سطحی: 

اون بخشی از کارها که کارهای سطحی بودن و نیاز به تمرکز خاصی نداشتن و بیشتر از جنس تصمیم گیری های شهودی بودن.

بودن در یک محیط کاری، برخورد با آدمها و جلسات متعدد، ددلاین های بیرونی، خود به خود شما رو مجبور به عمل میکنه و شما به عنوان چرخ‌دنده‌ی یک سیستم بزرگتر عموما چاره‌ای جز درست کار کردن نداری.

ظاهر این کارکردن برای من همیشه این شکلی بود که آره واقعا به نظر ساعات زیادی در حال کار کردن هستیم. تصمیمات زیادی رو هم درگیرشون هستم. اما احساس رضایت کمی به من میدادن و با این که هفته‌های زیادی تقویم هایی داشتم که جای سوزن انداختن نداشته اما اندکی رضایت خاطر و حس ارزش آفرینی نداشتم.

کارهای عمیق:

این ها کارهایی بودند که در من عمیقا احساس رضایت ایجاد میکردند. یک خروجی قابل اندازه گیری داشتن و عموما جنسی از نوشتن یا درگیر کد یا ریسرچ بودن درونش بود. 

همه تلاش های من برای منظم انجام دادن اینجور کارها بعد از مدت زمان های کوتاه و بلندی شکست میخوردند. نتیجتا یک نگاه دوباره به عقب انداختم و دقت کردم که چه زمانی و با چه کیفیتی این جنس از کارها رو انجام دادم؟

پاسخش برای خودم عجیب بود. جواب عموما این بود:

 زمانی که اون کار هیجان کافی رو درونم ایجاد میکرده و خود کار به شکل ذاتی من رو به مود هایپرفوکس(flow یا نزدیک به فضایی که ریتالین به شکل مصنوعی در مغز ایجاد میکنه) میبرده. 

خاطرات شفاف و بسیار خوشحالی دارم از هشت ساعت در یک اتاق بودن برای به پایان رساندن یک پروژه یا ساختن و نوشتن یک ایده. در این زمان ها من هیچ برنامه ریزی نکرده بودم، هیچ ساعت پومودورویی نبود. صرفا بخاطر شناخت و آگاهی که از تمرین های گذشته داشتم. گوشی رو از دسترس خارج، نور رو کم و فضا رو محدود میکردم. باقی داستان روی یک مود اتوماتیک پیش میرفت.

کمی شبیه به قصه‌ شب های امتحان به نظر میرسه اما حقیقت همینه، تقریبا به جرات میتونم بگم ارزشمندترین کارهایی که در چندسال گذشته انجام دادم، حاصل یک ماراتون برنامه ریزی نشده و غیرقابل پیشبینی بوده و انرژیش نیازی به نظم در زندگی من نداشته. اونقدر موج و حس بزرگ بوده که اصلا به این که من در چه حالتی ام توجهی نداشته و من رو با خودش میبرده.

اما  خب همیشه یک مشکل بزرگی در مواجهه با ایده های جدید هیجان انگیز وجود داره:

اساسا یه یک ایده‌ی جدید (مخصوصا اگر در کارتون با ایده‌های جدید سروکله میزنید به طور روزمره) یک تله‌ی بزرگ در خودش داره. خوشبینی زیاد در گام اول.

 و همون هم باعث ایجاد هیجان و شکل گیری این فضای هایپرفوکس تو مغز من میشه. این ایده ها و هیجانشون اونقدر تله‌ی بزرگی از حواس پرتی برای منند که در یادداشت هام یک چنین برگه‌ای دارم:

هر ایده‌ی جدیدی که میاد رو بلافاصله توی اون فضای پایینی یادداشت میکنم و اون اموجی پشت اون برگه هم یک معنی شفاف داره خطاب به مغزم: خفه شو.

یکم بعد بینشون یه مسابقه‌ی بقا راه میندازم. اساسا بعد از گذشت چند روز ایده هایی که قوام و دوام بیشتری دارن، خود به خود توی ذهنم بزرگتر میشن، اما ایده‌های دیگه توی همون صفحه خیلی قبل از این که بدنیا بیان، میمیرن. این تعمیم بیش از حد نگاه تکاملی روی کارهای روزمره به نظرم روش جالبیه و به من کمک کرده.

به شکل همزمان با همین ایده‌ی نگاه تکاملی به خودم نگاه میکنم.

 زمانی که یک کاری رو بیش از حد به تعویق می‌اندازم. از خودم میپرسم، شاید این مکانیزم دفاعی ناخودآگاهمه برای انجام ندادن کاری که واقعا اونقدرها هم ضرورت نداره. اونقدرها هم مهم نیست و به دلایلی که عمیقا مهم نیستن شاید دارم انجامش میدم. 

این بررسی عمیقتر کارها جالبه که عموما هم درست درمیاد. بارها شده کاری که بالای یک هفته عقب افتاده رو نگاه کردم و دیدم من در عمیقترین لایه های ناخودآگاهم به این که این کار چقدر بیهوده و احمقانه ست آگاهم و به دلایل عموما بیرونی قول انجام دادنش رو دادم.

و به همین شکل اجازه میدم بعضی از کارهایی که عقب میفتن، بمیرن و نگاه دقیقتریه به نظرم برای انجام کارهام. یعنی به تعویق اندازی نه به عنوان یک دشمن که به عنوان تیغی برای هرس کردن کارهای بی اهمیت نگاه میکنم.

خب از اینها که بگذریم، من این روزها چطوری کار میکنم؟

 ما تا اینجا به یک خودآگاهی خوبی رسیدیم. عموما نمیتونم روتین هام رو حفظ کنم، اما در مواجهه با ایده های سفت و قوی انرژی کار کردن خود به خود در من وجود داره و نیاز به هیچ سیستمی نداره. الگوی کار کردن من بیشتر شبیه الگوی کار کردن یک شکارچیه. ممکنه مدت زمان خوبی گرسنه بمونی، کار مفیدی انجام ندی، اما در یک لحظه در مواجه با شکار درست تمام توانت رو به کار میبری، برای این که شکارت رو بزنی زمین.

ابتدا یک تعریف زیبا و دقیق از ویکی پدیا در مورد اجداد شکارچی گردآورنده‌مون بخونیم:

جامعهٔ شکارچی-گردآورنده (به انگلیسی: Hunter-gatherer) جامعه‌ای است که اصلی‌ترین روش معیشت آن تغذیهٔ مستقیم از گیاهان خوراکی و حیوانات حیات وحش است. این جامعه در جستجوی گیاه و در پی شکار حیوان است و تلاش مهمّی در پدیدآوردن کشتزار یا اهلی کردن حیوانات نمی‌کند. 

اجدادمون تقویم به اون معنا نداشتن. ساعت پومودورو هم نداشتن. ما فرزند جدی کسانی هستیم که به وقت ضرورت خوب دویده‌اند و گرسنگی رو هم به عنوان بخشی از مسائل روزمره شون پذیرفته بودن. در واقع هزاران سال به این شیوه زندگی کردیم و امروز روش من برای پروداکتیو تر بودن خیلی بیشتر شبیه به اجداد شکارچی مون به نظر میرسه تا اجدادمون که روی زمین کشاورزی کار میکردند.

از کارهای سطحی روزمره مثل جلسه رفتن و هماهنگی و پاسخ دادن به افراد دیگه که بگذریم. من یک تسک لیست کار عمیق دارم. شاید هفته‌ای یک یا دو کار جدید بهش اضافه بشه. در واقع این ها ایده‌هایی هستن که تونستن مدت زمان طولانیتری خودشون رو در برابر یادداشت نشدن زنده نگه دارند. ایده هایی که هی برگشتند.

در این تسک لیست نه دکمه انجام شدی وجود داره(شبیه یک فایل ورده) و نه حتی تاریخی. روزهایی که میتونم چهار ساعت زمان منطقی داشته باشم برای کار عمیق، اول به سراغ این تسک لیست میام. ایده ها رو میخونم و نگاه میکنم کدوم یکی کشش بیشتری در من ایجاد میکنه. کار کردن روی همون رو شروع میکنم. این شکلی عموما بیشتر از چهار ساعت روی یک موضوع میمونم و مطمئنم تا هر زمان دیگه‌ای فرصت و ایده برای کار عمیق کردن دارم.

یک خوبی دیگه این روش اینه که pain اغاز یک کار جدید رو کم میکنه. همیشه چندین گزینه وجود دارن که عموما یکی از بقیه جذابتره و درد کمتری ایجاد میکنه، وقتی روش کار میکنی. 

مثلا نوشتن همین متن حاصل یک ایده‌ی یک خطی در یک ماه پیشه. امروز دیدم واقعا نیاز دارم بیشتر باز کنم ایده‌هام در مورد این روش جدید برای کار کردن رو و یک پست بلاگ منتشر کنم. نتیجه شد این پست که حدودا یک سه ساعت تا این بند زمان برده و احتمالا یک دو ساعتی هم تا روتوش و انتشارش زمان خواهد برد.

ایده ها ددلاین ندارن. بعضی ایده ها میرن زیر بعضی دیگر. بعضی ایده ها با هایلایت قرمز حذف میشن چون تکامل پیدا میکنند به ایده‌های بهتری. ایده هایی که به خروجی های با سرانجامی میرسند، هایلایت سبز و یک لینک به خروجیشون دریافت میکنند.  بعضی ایده‌ها اونقدر بزرگ میشن که تبدیل به یک پروژه میشن و افتخار این رو پیدا میکنند که یک خط عمودی زیرشون باشه و ساب تسک داشته باشند.

و همین، مفیدترین هک پروداکتیویتی من در ده سال گذشته همین بوده. یک برگه کاغذ (گوگل داکه حالا) بدون هیچ جزئیات خاصی. 

در واقع بزرگترین هک برای من  توسعه همین نگاه فعلی به مسئله بوده:

 تو شکارچی هستی، نه کشاورز. لعنت به سیستم. به خروجی برس.

در انتها اما عمیقا به این اعتقاد دارم که جنس هایی از کارها هستند که نیاز به برنامه و سیستم های دقیق غیر هردمبیل دارند. شما به علی بندری و یکپارچگی تجربه و به روزرسانی مجموعه رسانه‌ای چنل بی نگاه کنید. این یک استادیه عمیق در زمینه ساخت سیستمه. در بین کریتورهای خارجی هم کمتر چنین نظمی رو دیدم. 

همچنین تا حدی بدیهیه که ورزش هم میتونه از نظم پیروی کنه(میتونه هم نکنه) یا یک شرکت بزرگ که شامل مجموعه از آدمهاست دقیقا به یکسری پروسه و روتین نیاز داره در انتها. 

نتیجتا این پست نفی صد در صدی نظم و ترتیب در زندگی نیست، صرفا کاویدن عمیقتر خودمه در این مسیر طولانی انسان بهتری شدن. به نظر میرسه حداقل شکلی که من میتونم کار کنم بیشتر از نظم و ترتیب به هیجان نیاز داره و وقتی که به این شکل کار میکنم عمیقا خوشحال ترم. پس این متن رو مثل هر متن دیگه ای به نه به عنوان یک روش که به عنوان چارچوب یکم متفاوت برای نگاه کردن به مسئله استفاده کنید.



  1. مریم امیدی گفت:

    سلام صدرای عزیز
    ممنونم که این مطلبو نوشتی و ذهن درگیر منو به آرامش رسوندی. سالهاست که با این قضیه درگیرم که چرا نمی تونم روتین مشخصی برای کارام داشته باشم و از این آشفتگی! در عذابم. و جالبه دقیقا زمانهایی بوده که دستاوردی داشتم ولی نه برنامه ریزی پشتش بوده نه پومودورویی! و در یک حرکت انقلاب گونه اون کارو به ثمر رسوندم و الان متوجه شدم که خب ظاهرا منم یک شکارچی ام!
    ممنونم از تو بخاطر این کشف مهم

  2. مهدی رنجبر گفت:

    دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

  3. سید مصطفی مشکاتی گفت:

    زیبا بود. یک سوال ولی

    اون زمانایی که می‌بینی بیشتر از یک بازه‌ای ( مثلا یک ماهه ) داری به مطالعه‌ی زمان‌بدی شده‌ت می‌رسی، یا صبح از خواب بلند می‌شی یا غیره، حس مشابه حالتی که کار عمیق شکارچی مآبانه + تو فلو بودن می‌کنی رو بهت نمی‌ده؟

    شخصا حس می‌کنم برای خودم بحث، سریع اچیو کردنه. خصوصا این که این کارای با نظم، خروجی بیشتری می‌دن

    نمونه‌ش برای خودم تموم کردن یک کتاب ۶۰۰ با صفحه‌ای با دوستم بود. بهترین ریزالتو موقعی گرفتیم که با یه تقریب ۸۰-۹۰ درصدی سر زمانای مقرر نشستیم و خوندیم کتابو. یه بازه‌ی چند ماهه هم بود که وسطش شل کردیم و گفتیم بیایم شکارچی طور، چند ساعت پشت هم بخونیم اون کتاب رو. حسی هم که ته تهش سر اچیو کردنش داشتیم بی‌نهایت خوشحال کننده بود. خوش‌حال کننده‌تر از زدن هر پروژه‌ی یک روزه‌ای.

    یک مقداری انگار توی این فرآیند مچور شدنه، باید اینو به خودمون بقبولونیم که ریزالته با تاخیر میاد ( چطوریش رو هنوز خودمم نفهمیدم :)) ) این دوپامین کوفتی رو باید یه کاریش کرد انگار.

    1. صدرا مدیر گفت:

      مسئله من دیگه ریزالت هم نیست. رسیدن به خروجی قابل درک خودش برای satisfying و منبع دوپامینه. به نظرم میشه با سیستم تیک زدن و جایزه تعریف کردن برای خودت در بیاری کار رو.

      1. علیرضا گفت:

        این “صرفا نتیجه کار رو در نظر نگرفتن” و اون حس رضایت درونی‌عمیق، به نظرم یک احساس قدرتمند آزادی اما در چرخه‌ی تکراری رو میده که اتفاقا رو به پیشرفت هست. هر چرخه‌ی گرفتن دوپامین با رضایت عمیق‌درونی=یک پیشرفت که البته با حس آزادی همراهه؛ نه فقط جزئی از یک سیستم بزرگتر بودن. چون زمانی که حس رضایت درونی باشه تونستی مرکز کنترل درونی‌ت رو manipulate کنی و به نظرم آزادی‌ای بالاتر از این وجود نداره.

  4. میلاد گفت:

    ممنون صدراجان از کاویدن مداوم عمیق خودت برای آموختن اندیشیدن و انسان بودن

  5. نیما محمودی فر گفت:

    تجربه شخصی من این بوده که این اتفاق برا من از ۱۲ شب به بعد بیشتر اتفاق میفته، و زمانی شدتش حفظ میشه که بشه تا آخر اون شب به یه نتیجه ی ریز هم که شده برسم. و اینکه بشه از این پیروزی های ریز انرژی گرفت، هم میتونه سمت خودت باشه، هم از جانب اطرافیان.

  6. مهدی گفت:

    من مشکلم اینه که به نتیجه خیلی گیر میدم ، و فکر میکنم ADHD هم دارم . خیلی سخته برام مدت طولانی نظم رو رعایت کنم . دنبال یه راه حلم . برنامه نویس شدن به نظم نیاز داره .

  7. Mohamad گفت:

    خوب نوشتی👍 یه نگاهی هم به کتاب تمدن و ملالت‌های آن (فروید) بنداز.

  8. علی گفت:

    جانا سخن از زبان ما میگویی. دمت گرم

  9. مسعود گفت:

    دو چیز حاصل عمرست نام نیک و ثواب
    وزین دو درگذری کل من علیها فان

  10. شهابی گفت:

    من هم همینطور بودم در نظم داشتن در انجام کارها، تا اینکه کتاب Rework را خواندم ومتوجه شدم ایراد کارم کجاست، جالب بود خواندم.
    بیشتر بنویسید مشتاق خواندن نوشته هایتان هستم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *